![]() |
![]() |
|
| کوه یخ |
|
تو ای دلبر که پرسی حال مارا، که می گوید یاد آشنا کن؟ مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید دردم را دوا کن؟ چو از احوال زارم یاد کردی دوباره دست مرگ از من رها شد رها کن دامنم را تا بمیرم که جانم خسته زین رنج و بلا شد نمی دیدی دلم دیوانه توست؟ نپرسیدی چرا حال دلم را؟ به درگاه تو زاری ها نکردم؟ چرا پس حل نکردی مشکلم را؟ تو می دانی که لیلای منی تو، تو می بینی که که مجنون توام من هنوزت می پرستم،می پرستم؟ زند گر تیشه غم بر ریشه من هنوزت با دل و جان دوست دارم تویی سرمایه ی اندیشه من تو ای دلبر که پرسی حال مارا که می گوید که یاد آشنا کن؟ مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید که دردم را دوا کن؟ که گوید یاد کن بیمار خود را؟ که گوید با خبر از حال من باش؟ اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟ وگر یار منی پس مال من باش .شعر: فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 84/07/01 - 84/07/30 |
| پیوندها |
|
فقط خدا عضویت در باهو گروه سینه عشق زندگي است متولد آبان پرواز را به خاطر بسپار صیاد محمد خان |
|
RSS
|