تبليغاتX
ice berg -
کوه یخ

تو اگر برخيزي !
من اگر برخيزم ؛
همه برمي خيرند .

تو اگر بنشيني ؛
من اگر بنشينم ؛
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي پنجه در پنجه ي هر روبه دراويزد ؟

دشت ها نام تو را مي گويند .
كوه ها شعر مرا مي خوانند .

كوه بايد شد و ماند ؛
رود بايد شد و رفت ؛
دشت بايد شد و خواند .


حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ؛
و عبث بودن پندار سرور اور مهر


سينه ام اينه ايست ؛
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار .
اشيان تهي دست مرا ؛
مرغ دستان تو پر مي سازند .
اه ؛ مگذار ؛ كه دستان من ان
اعتمادي كه به دستان تو دارد ؛
به فراموشي ها بسپارد .
اه مگذار كه مرغان سپيد دستت ؛
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد .


من چه ميگويم ؛ اه ...
با تو اكنون چه فراموشي ها ؛
با من اكنون چه نشستن ها ؛ خاموشي هاست .


تو مپندار كه خاموشي من ؛
هست برهان فراموشي من .


تو اگر بنشيني !
من اگر بنشينم ؛
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي ... ؟

حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط سیاوش |