تبليغاتX
ice berg
کوه یخ
سلام این آخرین آپم تو سال۸۴ امیدوارم سال جدید سر شار از موفقیت وپیروزی واسهء همه شما دوستان گلم باشه

حیف فردا که همه کوچه ها وباغا سبزن....................................یه عالم پرنده اینجا از غم و غصه بلرزن

چقدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند..................................روی هر لبی بنشونیم دوسه تا غنچهءلبخند

دوباره بهار میاد و بازهمون حرف همیشه.............................اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

روزای آخر اسفند همجا صحبت عیده...................................خوشبحال اون دلی که پیش دلدار سپیده

سرزمین مون اگرچه پر آدمای تنهاست.....................................اما خونهء قشنگ بهترین دلای دنیاست

خونهء گلای نازی که دست هم رو میگیرن .............................خونهء شکوفه هایی که برای هم میمیرن

اونجا آدما اگرچه فکر لحظه های تازن......................................دلشون میخواد برای همه تازگی بسازن

دوباره بهار میاد و بازهمون حرف همیشه.............................اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

شاعر:مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

Live one day at a time

اين يكروزه را زندگي كن

We cannot change the past ,

نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم

We just need to keep The good memories

تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد

And acquire wisdom from the mistakes we've made .

و لغزشهاي گذشته را توشه ره خرد سازيم

We cannot predict the future;

نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم

We just need to hope and pray for the best and what is right ,

تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر انچه نيكوست

And believe that's how it will be.

و باور كنيم كه چنين خواهد شد

We can live a day at a time

ميتون روزي را زندگي كرد

Enjoying the present

دم را غنيمت شمريم

And always seeking to become a more loving and better person

و همواره در جستجو تا بهتر و نيكوتر باشيم .

كارن بري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

دیشب که بارون اومد ، یارم لب بوم اومد

رفتم لبش ببوسم ، نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه ، یه دسته گل در اومد

رفتم گلش بچینم ، پرپر شد وور اومد ،

رفتم پرپر بگیرم ، کفتر شد و هوا رفت ،

رفتم کفتر بگیرم ، آهو شد و صحرا رفت ،

رفتم آهو بگیرم ، ماهی شد و دریا رفت !

یک ترانه عامیانه از«صادق هدایت»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

دل میدم به دست غربت.......جایی که باشه محبت

بیخیاله هرچی تنهاست.... میدونم خدایی اونجاست

من تنها تو شب تار........... میزنم آروم رو گیتار

میخوام از خدام بخونم.............. قدر تنهایی بدونم

دیگه نای موندنم نیست........ نفسای خوندنم نیست

دوست دارم امشب...... بمیرم تاکه باز آروم بگیرم

همه باز ترانه سازن......... نمیخوان با من بسازن

من آشفته باحسرت ......دوست دارم برم تو غربت

کجا برم ........کجا برم.....

جاییکه آدم نباشه.................. تنها یه خدا باهاشه

این تمامه آرزومه............... که خدام پیشم بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

- مهندس واقعى همين که جورابهايش را لنگه به لنگه نپوشيده باشد، خود را شيک پوش می‌داند.

٢- مهندس واقعى براى روز تولد همسرش، يک مجموعه کامل پيچ گوشتى مى ‌خرد.

٣- مهندس واقعى، مجموعه کلمات غير فنى که به کار مى برد ٨٠٠ تا بيشتر نيست.

٤- مهندس واقعى قانون دوم ترموديناميک را از حفظ است ولى اندازه پيراهن خودش را نمى داند.

٥- مهندس واقعى در جواب اين که ؟ «روز خوبيه. مگه نه ؟» مى گويد: «٧٠ درجه فارنهايته، ٢٥ درجه سانتيگراده و

٢٩٨ درجه کلوين».

٦- مهندس واقعى اين حس را در شما به وجود مى آورد که داريد با بوق اشغال مکالمه مى کنيد!

٧- مهندس واقعى، سياستش در به دست آوردن يک جاى پارک براى ماشينش که اسمش روى آن نوشته شده باشد و

 يک دفترکار با پنجره، خلاصه مى شود.

٨- مهندس واقعى، محض خنده لاستيکهاى ماشينش را جابجا مى کند.

٩- مهندس واقعى محتويات کيفش عبارت است از يک پيچ‌گوشتى فيليپس، يک کپى از کتاب فيزيک کوانتوم

 و يک نصفه ساندويچ کره و مربا.

- مهندس واقعى فکر مى ‌کند که جشن هالوين همان کريسمس است زيرا OCT ٣١ = DEC ٢٥

(اگر نفهميديد، معنيش اين است که مهندس واقعى نيستيد.)

١١- و بالاخره مهندس واقعى کسى است که مطالب گفته شده در بالا، اصلاً برايش خنده دار نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

تو ای دلبر که پرسی حال مارا، که می گوید یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید دردم را دوا کن؟

چو از احوال زارم یاد کردی دوباره دست مرگ از من رها شد

رها کن دامنم را تا بمیرم که جانم خسته زین رنج و بلا شد

نمی دیدی دلم دیوانه توست؟ نپرسیدی چرا حال دلم را؟

به درگاه تو زاری ها نکردم؟ چرا پس حل نکردی مشکلم را؟

تو می دانی که لیلای منی تو، تو می بینی که که مجنون توام من

هنوزت می پرستم،می پرستم؟ زند گر تیشه غم بر ریشه من

هنوزت با دل و جان دوست دارم تویی سرمایه ی اندیشه من

تو ای دلبر که پرسی حال مارا که می گوید که یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید که دردم را دوا کن؟

که گوید یاد کن بیمار خود را؟ که گوید با خبر از حال من باش؟

اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟ وگر یار منی پس مال من باش.

شعر: فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

الهــــی! به مــــــردان در خانه ات!
به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات!

به آنانکه با امـــــر "روحی فداک"!
نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پاک!

به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذیند!
شب وروز با امــــــر زن می زیند!

به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند!

به آن شیــــــــــــر مردان با پیشبند!
که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!

به آنانکه در بچّــــــــــه داری تکند!
یلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!

به آنانکه بی امــــــــــــر واذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال!

به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادر زن خود بگویند: مـــام (!)

به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان ایزو...نه!"زی ذی نه هزار"!

به آنانکه دامـــــــن رفــو می کنند!
ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می کنند!

به آنانکه درگیــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!

به آن قرمــــــــه سبزی پزان قدر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)

الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبیل"(!)

به تنهای مردان که از لنگـــه کفش
چو جیــــــــغ عیالاتشان شد بنفش!

:
که مارا بر این عهـــد کن استوار!
از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!

به زی ذی جماعت نما لطف خاص!
نفرما از این یوغ مــــــارا خلاص!

نويسنده: ناشناس

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط سیاوش |