تبليغاتX
ice berg
کوه یخ
من به عشق خود رسيدم، تو چطور ؟
اونكه ميخواستم و ديدم، تو چطور ؟

من پرنده بودم و پر كشيدم
رفتم و جايي رسيدم، تو چطور ؟

من به قصه ها نميگم كه بـَدن
توي قصه ها دويدم، تو چطور ؟

من تموم آسمونو صاحبم
پر به ابرا ميكشيدم، تو چطور ؟

من مث روزم و خورشيد خونمه
من به آسمون پريدم، تو چطور ؟

من پر از حس قشنگ موندنم
گل موندن و نچيدم، تو چطور ؟

من پر از خواب خمار جاده هام
هيچ غباري هم نديدم، تو چطور ؟

من مث شعراي تازه پـُر حرف
نقش يك شعر رو كشيدم، تو چطور ؟

من تموم زندگيمو عاشقم
توي اين سياه، سفيدم، تو چطور ؟

من پر از سبزي و باغ و آرزو
تـُو كوير، درخت بيدم، تو چطور ؟

من درسته هيچم و پاپتي ام
ولي كاغذ سفيدم، تو چطور ؟

من مث پروانه هاي بعد از اين
پيله ي عشقو تنيدم، تو چطور ؟

من خود كوليِ شاعرم همين
لب حرفا رو بوسيدم، تو چطور ؟

يــا :

من به عشق خود رسيدم عاقبت
لب معشوقو بوسيدم، تو چطور؟

شاعر:محسن اصفهانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر
وجود داشت که ۵طبقه بودکه دختر ها به
انجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.

شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط
می توانست یک بار از این مرکز خرید
کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی
توانست به طبقه قبل برگردد.

روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در
طبقه اول نوشته بوداین مردان شغل خوب
و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که
تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری
بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها
چی دارند؟

در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل
خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی
و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م م
طبقه بالاتر چه جوری؟

طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب
با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی و
چهره ای زیبا ودرکار خانه هم کمک می کنند.
دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز
ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟

طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب
با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی
چهرهای زیبا و در کار خانه به همسر خود
کمک می کنند هدفی عالی در زندگی
دارند.دختر:وای چه قرد خوب پس چه چیزی
ممکنه در طبقه اخر باشه؟پس رفتن به طبقه
پنجم

طبقه پنجم:این طبقه فقط برای این است که
ثابت کند زنان راضی شدنی نیستنند.و
از اینکه به مرکز ما امدید متشکریم روز
خوبی را برای شما آرزو می کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

تو اگر برخيزي !
من اگر برخيزم ؛
همه برمي خيرند .

تو اگر بنشيني ؛
من اگر بنشينم ؛
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي پنجه در پنجه ي هر روبه دراويزد ؟

دشت ها نام تو را مي گويند .
كوه ها شعر مرا مي خوانند .

كوه بايد شد و ماند ؛
رود بايد شد و رفت ؛
دشت بايد شد و خواند .


حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ؛
و عبث بودن پندار سرور اور مهر


سينه ام اينه ايست ؛
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار .
اشيان تهي دست مرا ؛
مرغ دستان تو پر مي سازند .
اه ؛ مگذار ؛ كه دستان من ان
اعتمادي كه به دستان تو دارد ؛
به فراموشي ها بسپارد .
اه مگذار كه مرغان سپيد دستت ؛
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد .


من چه ميگويم ؛ اه ...
با تو اكنون چه فراموشي ها ؛
با من اكنون چه نشستن ها ؛ خاموشي هاست .


تو مپندار كه خاموشي من ؛
هست برهان فراموشي من .


تو اگر بنشيني !
من اگر بنشينم ؛
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي ... ؟

حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

اين ديوانگيست



که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم

و به ياد داشته باشيم که هميشه

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

مهربان ترين آدم دنيا: مادر
شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني: تنهايي
بهترين هديه ي جواني: نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
برزن :ريشه تاريخي کلمه زن ، بر + زن ، زن برتر ، زن برتر از مرد ، هر زني

راهزن : راننده اي که مونث باشد (مثال : راهزن کاميون ، راهزن اتوبوس ، راهزن وانت ، راهزن تاکسي ، راهزن موتور ؛ راهزن الاغ)

ظنين : در متون تاريخي به صورت زنين آمده است ، جمع مکسر زن ، زنها

زنجان : سرور ، همان زن اس به شيوه صميمانه ، چيزي که همه مردها مجبورند بگويند

نازنين
: مرد ، نا+زن+اين(اين يارو که زن نيست)، يک نوع فحش رکيک ، عبارتي براي تحقير جنس دوم

مرزنگوش
: کاربرد خاصي ندارد اما با توجه به ريشه تاريخي آن (مرد + زن + گوش) نتايج زير برداشت مي شود : 1. مردي که به حرف زنش گوش مي کند.

2.
زني که گوش مردش را مي کشد.

3.
مردي که گوش زنش گوشواره مي کند.

4. ...

زنگوله : مرد خرفت ، هر مردي ، يکي از کساني که زنها به راحتي گولشان مي زنند.

زنبيل : نيروي امنيتي اجتماعات زنانه ، زني که با بيل دفاع مي کند ، گاهي در معاني زن کشاورز نيز آمده است
:
بدبخت ، مردي که همزمان چند زن دارد

کف زن
: زن کار درست ، خانمي که همه را در کف مي گذارد.

زنبور : ترجمه تحت الفظي لغات در زبان انگليسي

زندان : (به فتح ز)محل اجتماعات بانوان ، رديف اول کلاس

زندان انفرادي الکترونيک : پشت ميز کامپوتر حاوي ياهو مسنجر

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

یه شب مهتاب ، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه،
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد ، ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره، تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه، موی پريشون...

يه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، ته اون دره
اون‌جا که شبا، يکه و تنها
تک‌درخت بيد، شاد و پراميد
می‌کنه به ناز، دس‌شو دراز
که يه ستاره، بچکه مث
يه چيکه بارون، به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش، بشه آويزون...

يه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، از توی زندون
مث شب‌پره، با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا، که شب سيا
تا دم سحر، شهيدای شهر
با فانوس خون، جار می‌کشن
تو خيابونا، سر ميدونا:
عمو يادگار! ، مرد کينه‌دار!
مستی يا هش‌يار، خوابی يا بيدار؟

* *
مست ايم و هش‌يار، شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار، شهيدای شهر!
آخرش يه شب ، ماه می‌آد بيرون،
از سر اون کوه ، بالای دره
روی اين ميدون، رد می‌شه خندون...
يه شب ماه می‌آد، يه شب ماه می‌آد ...

«یه شب مهتاب» (شهیدان شهر) دیگر ترانه ماندگار خوانده شده توسط فرهاد بود که احمد شاملو شاعر فقید کشورمان آن را سروده و اسفندیار منفرد زاده مانند اکثر آهنگ های فرهاد آن را تنظیم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

Rain in my heart If I have to cry, if I have to kill
If I have to die, oh baby I will
As long you stay, baby by my side
If I have to beg, if I have to steal
If I have to swim, through oceans, I will
As long you stay, baby by my side
I miss you forever, forever my love
Refrain
Oh baby, why does it always rain in my heart
My sweet baby
Oh my lady, I can't live without you, oh no
Oh baby, why does it always rain in my heart
Tell me baby
Oh my lady, I'm lonely and I'm blue If I have to climb, on the greatest hill
If I have to fall, oh baby I will
As long you stay, baby by my side
If I have to lose, everything just for you
If I have to fight, oh baby I'll do
As long you stay, baby by my side
I love you forever, forever my love

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
-
سلام . کیه؟
-
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
-
نمیشه!
-
چرا؟
-
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
-
بابایی ما که عمو حسن نداریم!
-
چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
-
ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
-
چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
-
بابا جون گفتم.
-
خوب چی شد؟
-
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
-
خوب عمو حسن چی؟
-
عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!

استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
-
نه- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

معلوم نيست
باد از كدام سو مي آيد
خورشيد را غبار دهشت پوشانده است
و ابرها به ابر نمي مانند
مثل هزار گله حيران
بي آبخور و مرتع بي چوپان
مثل هزار اسب يله
با زين و برگ كج شده در ميدان يال افشان
مثل هزار برده محكوم عريان در كوچه هاي زنجير سرگردان
گهگاه
از اوج هاي نزديكي
با قطره هاي تلخ و گل آلودش مي افتد باران
معلوم نيست
باد از كدام سو مي آيد پيداست
اما
كه اضطراب حادثه قريه را
در دام سبز جلگه به بازي گرفته است

منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
هر روز صبح يك دقيقه وقت براي خودتان كنار بگذاريد ، بنشينيد و فكر كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و كار كوچكي براي ارج نهادن به خود انجام دهيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه امروز را از افسوس هاي گذشته و دلواپسي هاي آينده پاك كنيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و فكر كنيد يك مورد نگران كننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن و تنش عصبي دارد

يك دقيقه وقت بگذاريد و نگذاريد كه چيزهاي كوچك شادماني شما ر ا بر هم بزند

يك دقيقه وقت بگذاريد و اثرات حرف هاي غير منصفانه را از بين ببريد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا از افكار منفي خلاص شويد

يك دقيقه وقت بذاريد و تجربه اي لذت بخش را به خاطر بياوريد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا به تمدد اعصاب بپردازيد

يك دقيقه وقت بگذاريد تا به خاطر آوريد كه همه دنيا علي شما نيست

يك دقيقه وقت بگذاريد و تصميم بگيريد كه از هيچ كس انتظار تشكر نداشته باشيد

يك دقيقه وقت بگذاريد و بر آن شويد كه اجازه ندهيد كسي در شما احساس حقارت به وجود بياورد

و بلأخره آخرين دقيقه روز خود را به اين اختصاص دهيد كه تصميم بگيريد به هيچ وجه در مورد آنچه ديگران ممكن است درباره شما بگويند يا فكر كنند نگران نباشيد

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
سلام مي كنم به باد،
به بادبادك و بوسه،
به سكوت و سوال
و به گلداني،
كه خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!
سلام مي كنم به چراغ،
به «چرا» هاي كودكي،
به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!
سلام مي كنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه،
به مسير ِ مدرسه،
به بالش ِ نمناك،
به نامه هاي نرسيده!
سلام مي كنم به تصوير ِ زني نِي زن،
به نِي زني تنها،
به آفتاب و آرزوي آمدنت!
سلام مي كنم به كوچه، به كلمه،
به چلچله هاي بي چهچه،
به همين سر به هوايي ِ ساده!
سلام مي كنم به بي صبري،
به بغض، به باران،
به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...

باوركن من به يك پاسخ كوتاه،
به يك سلام ِ سر سري راضيم!
آخر چرا سكوت مي كني؟
يغما گلرويی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

می وزد از سر امید نسیمی، لیک،

تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به ره اش نارونی نیست. چه بگویم؟ سخنی نیست. * * *

پشت درهای فروبسته شب از دشنه و دشمن پر به کج اندیشی خاموش نشسته ست.

بام ها زیر فشار شب کج،

کوچه از آمد و رفت شب بدچشم سمج خسته ست.

* * * چه بگویم؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر، آوا جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد به ره اش نجوا را نارونی نیست. چه بگویم؟ سخنی نیست...... شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط سیاوش |