![]() |
![]() |
|
| کوه یخ |
|
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود مَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
ن به بوی تو رفته از دنيا ...بی خبر از فريب فرداها... روی مژگان نازکم ميريخت... چشمهای تو چون غبار طلا... تنم از حس دستهای تو داغ... گيسويم در تنفس تو رها... ميشکفتم ز عشق و ميگفتم... هر که دلداده شد به دلدارش.((.. ننشيند به قصد ازارش... برود چشم من به دنبالش... برود عشق من نگهدارش...)) فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر ار آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم !من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است او در دل سدازده از عشق شرر داشت او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت من او نیم ، این دیده ی من گنگ و خموش است در دیده ی او آن همه گفتار نهان بود وان عشق غم آلوده در ان نرگس شبرنگ مرموزتر از تیرگی شامگهان بود من او نیم ، آری ، لب من - این لب بی رنگ -دیریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت اما بر لب او همه دم خنده ای جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده ، می خفت بر من منگر تاب نگاه تو ندارم آنکس که تو می خواهیش از من به خدا مرد او در تن من بود و ندانم که به ناگاه چون دیده و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد ؟ !من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش افسردگی و سردی و کافور نهادم او مرده و در سینه ی من ، این دل بی همر سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم سیمین بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسيد : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟ الاغ گفت: واسه اينکه من خرم. حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد. نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد. نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
چرا از مرگ می ترسید؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟ ¤ -مپندارید بوم نا امیدی باز٬ به بام خاطر من می کند پرواز٬ مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است. مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است- مگر می٬این چراغ بزمِ جان٬مستی نمی آرد؟ مگر افیون ِ افسونکار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟ مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟ مگر دنبال آرامش نمی گردید؟ چرا از مرگ می ترسید؟ کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟ می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند اگر درمان اندوهند٬ خماری جانگزا دارند. نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند! چرا از مرگ می ترسید؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ بهشت جاودان آنجاست. جهان آنجا و جان آنجاست. گران خواب ابد٬در بستر گلبوی مرگ مهربان ٬ آنجاست! سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است. همه ذرات هستی٬محو در رویای بی رنگ فراموشی است. نه فریادی٬نه آهنگی نه آوائی٬ نه دیروزی٬نه امروزی٬نه فردائی٬ جهان آرام و جان آرام٬ زمان در خواب بی فرجام٬ خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند! سر از بالین ِ اندوهِ گرانِ خویش بردارید در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست در این دوران که هر جا <<هر که را زر در ترازو ٬ زور در بازوست>> جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید که کام از یکدگر گیرند و خونِ یکدگر ریزند درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند. سر از بالینِ اندوه ِ گران خویش بردارید همه٬بر آستان ِ مرگ راحت٬ سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟ چرا زین خواب ِ جان آرام ِ شیرین روی گردانید؟ چرا از مرگ می ترسید؟ -------------------------------------------------------------------------------- شعر: چرا از مرگ می ترسید.از کتاب ابر و کوچه شاعر: فریدون مشیری -------------------------------------------------------------------------------------------- |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
گر کوره راه زندگی طویل است و پر ملال امیلی دیکنسون |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
قبل از خوندن اين طنز بهتر ديدم به خانمهاي عزيز و آقايون عزيز بگم كه اين طنز فقط جنبه شوخي دارد اميدوارم جدي نگيريد . زن از ديدگاه علم شيمياين عنصر كمتر در طبيعت بصورت آزاد يافت مي شود و بيشتر به صورت يك تركيب يا ماده اي چون انيدريد تبلورو سولفات خود بيني در منازل يافت مي گردد . طرز تهيه : براي تهيه اين عنصر باد مقداري اكسيد اسكناس و نيترات كاديلاك هشت ظرفيتي را در يك ويلا مخلوط كرده و پس از مدتي گاز ناز و سولفور عشوه متساعد مي شود در نتيجه بصورت رسوب در ته ويلا باقي مي ماند البته از زبان چرب ونرم هم ميتوان بصورت كاتاليزور استفاده كرد. خواص شيميايي : بعضي از انواع اين عنصر بسيار زشت و بد قيافه بوده و ميل شديدي براي تركيب شدن با نيترات پودر و سولفات روژ و اكسيد سرمه دارند كه پس از تركيب شدن با اين مواد نسبتا قابل تحمل مي شوند. بعضي از انواع اين عنصر نيز با خورده شيشه همراه است و خاصيت شوهر آزاري شديدي دارند براي خالص كردن اين عنصر كافيست كه ان را در يك سيستم سربسته مثل اتاق قرار داد و با كربنات كتك و استات فحش مخلوط نمود. خواص فيزيكي: از جنس بسيار نرم و حساس مي باشد و به سرعت تحت تا ثير محيط و احساسات قرار ميگيرد ، اگر مقداري اسيد خشونت و كربنات سوز آور ديگري به نام هوو به آن اضافه كنيم فورا ذوب شده و بصورت اشك روان ميگردد و اصلا ميل تركيب شدن با عنصر مرد را ندارد اما به محض استفاده از كاتاليزور لبخند آنچنان با اين عنصر تركيب ميشود كه جدا شدني نيست! تذكر نوع سخت اين عنصر را با حرارت يك پالتو پوست ميتوان نرم كرد . ------------------------------------- مرد از ديدگاه شيمي اين عنصر اكثرا در طبيعت به صورت آزاد و علاف يافت ميشود! ارزان بودن اين عنصر به درصد فراواني زياد آن برميگردد.اين عنصر گاهي به صورت يك تركيب با ماده اي چون سولفيد حسادت و سولفات روي (از نوع سنگ پاي يافت شده در معادن قزوين) در خيابان يافت مي گردد.اين عنصر به علت واكنش پذيري زياد همواره بايد زير نظر نگهداري شود . براي تهيه اين عنصر بايد واكنشهاي شيميايي پيچيده اي را متحمل شد ! ابتدا مقداري اكسيد اسكناس و نيترات زوريم شش ظرفيتي را در مقداري سنگ پاي قزوين حل كرده و پس از مدتي گاز ادعا و سولفور قپي از آن متصاعد ميشود در نتيجه به صورت رسوب روي ديواره ي سنگ پا باقي ميماند . البته از دمپايي و وردنه هم ميتوان به عنوان كاتاليزور استفاده كرد. خواص شيميايي اين عنصر: بعضي از انواع اين عنصر بسيار زشت و بدتركيب بوده و ميل شديدي براي تركيب شدن با نيترات ژل و سولفونات روغن كله پاچه دارند كه پس از واكنش با اين مواد نسبتا قابل تحمل ميشوند. نوعي ديگر از اين عنصر به علت اندكي ته چهره و آب اسكنيژه پيوند محكمي با خورده شيشه ميدهد و داراي خاصيت موزيگري و همسر آزاري شديدي هستند كه براي خالص كردن اين عنصر كافي ست كه آن را در يك سيستم سر بسته مثل آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه مخلوط نمود . خواص فيزيكي: از جنس بسيار سخت و خشن ميباشد و به سرعت تحت تاثير محيط و ناز و عشوه قرار ميگيرد و از خود بيخود ميشود. براي ذوب اين عنصر ميتوان از ناز سوزآور به كمك لبخند 2 درصد وزني- نازي استفاده كرد.اين عنصر ميل تركيبي شديدي با عنصر زن دارد ولي به علت الكترونگاتيوي كم عنصر زن به تركيب به صورت ضايع تبخير ميشود و مشغول التماس الكترون از عنصر زن ميشود. دماي جوش اين عنصر بسيار پايين بوده و به سرعت به جوش مي آيد كه براي جلوگيري از اين جوشش ميتوان از يك چمدان و يك اردنگي استفاده نمود و عنصر مورد نظر را به طبيعت پرتاب نمود . نكته1: براي از بين بردن چربي - نرمي و نيش حاصل از زبان عنصر ميتوان از گوشمالي به عنوان حلال استفاده كرد . نكته ي كنكوري2: در صورت كمبود امكانات آزمايشگاهي از قبيل دمپايي و وردنه ميتوان از حرارت 1500 درجه جيغ فرابنفش استفاده كرد كه در اين صورت رسوب به صورت موش درآمده و داراي قابليت مفتول شدن هم ميباشد! نكته3:براي اطمينان از كم شدن خورده شيشه و سولفات روي در اين عنصر ميتوان تا 3 بار آن را با كابل برق100ولت الكتروليز نمود. نكته ي 100 درصد كنكوري: به علت وجود كربنات هوش و اندكي اكسي شيطنت در عنصر زن عنصر مرد مجددا به صورت هويج رسوب ميكند و از آن بخار يار و مي و عشق و عاشقي متصاعد ميشود كه البته به محض يك برخورد موثر ديگر با عنصر زن ديگري به سرعت با آن هم الكترون شده و قضيه ي مي و يار و ... به صورت o2 از آن آزاد مي شود . منبع:انجمن شيميدانهاي رنج كشيده!؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ... و دستانش به زیر پوششی از گرد ... پنهان بود .... ........ ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند .... وان یک ... گوشه ای دیگر « جوانان » را ورق می زد ....... برای آنکه بیخود ...های و هو می کرد و ..... با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد ...... با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت : « یک با یک برابر هست ...» از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ، همیشه یک نفربايد بپاخیزد به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ... معلم مات بر جا ماند . و او پرسید : اگر یک فرد انسان واحد یک بود .... آیا باز ......... یک با یک برابر بود ؟ سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !! معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود . و او با پوزخندی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود ... وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ... !؟؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می داشت بالا بود .... وان سیه چرده که می نالید پایین بود ... !؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود ..... این تساوی زیر و رو می شد !!! حال می پرسم : یک اگر با یک برابر بود ... نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ........؟ یک اگر با یک برابر بود ...! پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود ..... پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسید : یک با یک برابر .... نیست ......... زنده یاد خسرو گلسرخی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت خرمن سوخته ما به چه کارش میخورد که چو برق آمد و در خشک و ترمابر زد و رفت رفت و از گریه توفانی ام اندیشه نکرد چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت بود آیا که ز دیوانه خود یاد کند آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش عقل فریاد بر آورد و به صحرا زد و رفت « ه.ا.سایه» |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
يك دختر در حمام ساعت ۴ بعد از ظهر ۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره ۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش ۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان ۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده ۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره ۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره ۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه ۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي ۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته ۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده ۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت ۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه ۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه ۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه ساعت ۸ شب يك پسر در حمام ساعت ۴ بعد از ظهر ۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق ۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم ۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه ۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش ۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره ۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون ۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره ۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا ۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده ۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش ۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش ۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه ۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق ۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
چین به پیشانی و غم بر دل ما
راه نداشت بادبادک با باد تا فراسوی زمین خبر شادی ما را می برد سنگ هر کودک بر پهنه رود لک لکی بود که - لی لی می کرد دامن پیرهن هر کودک پر لک و پیس ز رنگ شاتوت عصر هنگام که از مدرسه بر می گشتیم و اندر آن کوچه تنگ چه هیاهوی غریبی برپا می شد نی سواران همه آماده جنگ سر من گر چه به سنگ پسر همسایه غرق خون گشت ولی در دل من دلگیری یک نفس راه نداشت گاه ترنا بازی گرچه چوب و فلکی بود , اما دیو کین در دل کس راه نداشت آرزوهایی بود که به اندازه یک شیر و شکر شیرین بود شادمانی همچون نور خورشید به قلب همه خوش می تابید شب که می شد گوش ما منتظر قصه خاتون می ماند قصه زرد پری , سرخ پری قصه دختر شاه پریان سند باد بحری ما را می برد بسوی چین , ماچین تا فراسوی زمین ناز خاتون می گفت دیده را بربندیم تا مبادا که در آن خواب بیاید , اما ناگهان چشم گشودیم, دریغ کودکی را دیدیم که به همراه صفا همچو عقاب پر کشان رفت بر این اوج فلک آسمان زیر پر خویش کشاند و بجز خاطره ای مبهم از آن هیچ نماند .... (مصد ق) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 0:33 قبل از ظهر توسط سیاوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 84/07/01 - 84/07/30 |
| پیوندها |
|
فقط خدا عضویت در باهو گروه سینه عشق زندگي است متولد آبان پرواز را به خاطر بسپار صیاد محمد خان |
|
RSS
|