تبليغاتX
ice berg
کوه یخ
سلام  آقا ما داریم از این وبلاگ اسباب کشی میکنیم و میریم

به نظر من جابجایی هر چند وقت یه بار لازمه این وبلاگ یه کار مشترک با دوستم احمد اگه ببینیدش حتما خوشتون میاد(وبلاگ رو گفتم)

اینم آدرسشه خوشحال میشم به ما سر بزنید:

http://www.kooshi.blogfa.com/

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
سلام این آخرین آپم تو سال۸۴ امیدوارم سال جدید سر شار از موفقیت وپیروزی واسهء همه شما دوستان گلم باشه

حیف فردا که همه کوچه ها وباغا سبزن....................................یه عالم پرنده اینجا از غم و غصه بلرزن

چقدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند..................................روی هر لبی بنشونیم دوسه تا غنچهءلبخند

دوباره بهار میاد و بازهمون حرف همیشه.............................اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

روزای آخر اسفند همجا صحبت عیده...................................خوشبحال اون دلی که پیش دلدار سپیده

سرزمین مون اگرچه پر آدمای تنهاست.....................................اما خونهء قشنگ بهترین دلای دنیاست

خونهء گلای نازی که دست هم رو میگیرن .............................خونهء شکوفه هایی که برای هم میمیرن

اونجا آدما اگرچه فکر لحظه های تازن......................................دلشون میخواد برای همه تازگی بسازن

دوباره بهار میاد و بازهمون حرف همیشه.............................اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

شاعر:مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

Live one day at a time

اين يكروزه را زندگي كن

We cannot change the past ,

نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم

We just need to keep The good memories

تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد

And acquire wisdom from the mistakes we've made .

و لغزشهاي گذشته را توشه ره خرد سازيم

We cannot predict the future;

نمي توانيم آينده را پيش بيني كنيم

We just need to hope and pray for the best and what is right ,

تنها بايد اميدوار باشيم و خواهان بهترين و هر انچه نيكوست

And believe that's how it will be.

و باور كنيم كه چنين خواهد شد

We can live a day at a time

ميتون روزي را زندگي كرد

Enjoying the present

دم را غنيمت شمريم

And always seeking to become a more loving and better person

و همواره در جستجو تا بهتر و نيكوتر باشيم .

كارن بري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

دیشب که بارون اومد ، یارم لب بوم اومد

رفتم لبش ببوسم ، نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه ، یه دسته گل در اومد

رفتم گلش بچینم ، پرپر شد وور اومد ،

رفتم پرپر بگیرم ، کفتر شد و هوا رفت ،

رفتم کفتر بگیرم ، آهو شد و صحرا رفت ،

رفتم آهو بگیرم ، ماهی شد و دریا رفت !

یک ترانه عامیانه از«صادق هدایت»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

دل میدم به دست غربت.......جایی که باشه محبت

بیخیاله هرچی تنهاست.... میدونم خدایی اونجاست

من تنها تو شب تار........... میزنم آروم رو گیتار

میخوام از خدام بخونم.............. قدر تنهایی بدونم

دیگه نای موندنم نیست........ نفسای خوندنم نیست

دوست دارم امشب...... بمیرم تاکه باز آروم بگیرم

همه باز ترانه سازن......... نمیخوان با من بسازن

من آشفته باحسرت ......دوست دارم برم تو غربت

کجا برم ........کجا برم.....

جاییکه آدم نباشه.................. تنها یه خدا باهاشه

این تمامه آرزومه............... که خدام پیشم بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

- مهندس واقعى همين که جورابهايش را لنگه به لنگه نپوشيده باشد، خود را شيک پوش می‌داند.

٢- مهندس واقعى براى روز تولد همسرش، يک مجموعه کامل پيچ گوشتى مى ‌خرد.

٣- مهندس واقعى، مجموعه کلمات غير فنى که به کار مى برد ٨٠٠ تا بيشتر نيست.

٤- مهندس واقعى قانون دوم ترموديناميک را از حفظ است ولى اندازه پيراهن خودش را نمى داند.

٥- مهندس واقعى در جواب اين که ؟ «روز خوبيه. مگه نه ؟» مى گويد: «٧٠ درجه فارنهايته، ٢٥ درجه سانتيگراده و

٢٩٨ درجه کلوين».

٦- مهندس واقعى اين حس را در شما به وجود مى آورد که داريد با بوق اشغال مکالمه مى کنيد!

٧- مهندس واقعى، سياستش در به دست آوردن يک جاى پارک براى ماشينش که اسمش روى آن نوشته شده باشد و

 يک دفترکار با پنجره، خلاصه مى شود.

٨- مهندس واقعى، محض خنده لاستيکهاى ماشينش را جابجا مى کند.

٩- مهندس واقعى محتويات کيفش عبارت است از يک پيچ‌گوشتى فيليپس، يک کپى از کتاب فيزيک کوانتوم

 و يک نصفه ساندويچ کره و مربا.

- مهندس واقعى فکر مى ‌کند که جشن هالوين همان کريسمس است زيرا OCT ٣١ = DEC ٢٥

(اگر نفهميديد، معنيش اين است که مهندس واقعى نيستيد.)

١١- و بالاخره مهندس واقعى کسى است که مطالب گفته شده در بالا، اصلاً برايش خنده دار نيست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

تو ای دلبر که پرسی حال مارا، که می گوید یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید دردم را دوا کن؟

چو از احوال زارم یاد کردی دوباره دست مرگ از من رها شد

رها کن دامنم را تا بمیرم که جانم خسته زین رنج و بلا شد

نمی دیدی دلم دیوانه توست؟ نپرسیدی چرا حال دلم را؟

به درگاه تو زاری ها نکردم؟ چرا پس حل نکردی مشکلم را؟

تو می دانی که لیلای منی تو، تو می بینی که که مجنون توام من

هنوزت می پرستم،می پرستم؟ زند گر تیشه غم بر ریشه من

هنوزت با دل و جان دوست دارم تویی سرمایه ی اندیشه من

تو ای دلبر که پرسی حال مارا که می گوید که یاد آشنا کن؟

مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید که دردم را دوا کن؟

که گوید یاد کن بیمار خود را؟ که گوید با خبر از حال من باش؟

اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟ وگر یار منی پس مال من باش.

شعر: فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

الهــــی! به مــــــردان در خانه ات!
به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات!

به آنانکه با امـــــر "روحی فداک"!
نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پاک!

به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذیند!
شب وروز با امــــــر زن می زیند!

به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند!

به آن شیــــــــــــر مردان با پیشبند!
که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!

به آنانکه در بچّــــــــــه داری تکند!
یلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!

به آنانکه بی امــــــــــــر واذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال!

به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادر زن خود بگویند: مـــام (!)

به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان ایزو...نه!"زی ذی نه هزار"!

به آنانکه دامـــــــن رفــو می کنند!
ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می کنند!

به آنانکه درگیــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!

به آن قرمــــــــه سبزی پزان قدر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)

الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبیل"(!)

به تنهای مردان که از لنگـــه کفش
چو جیــــــــغ عیالاتشان شد بنفش!

:
که مارا بر این عهـــد کن استوار!
از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!

به زی ذی جماعت نما لطف خاص!
نفرما از این یوغ مــــــارا خلاص!

نويسنده: ناشناس

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
من به عشق خود رسيدم، تو چطور ؟
اونكه ميخواستم و ديدم، تو چطور ؟

من پرنده بودم و پر كشيدم
رفتم و جايي رسيدم، تو چطور ؟

من به قصه ها نميگم كه بـَدن
توي قصه ها دويدم، تو چطور ؟

من تموم آسمونو صاحبم
پر به ابرا ميكشيدم، تو چطور ؟

من مث روزم و خورشيد خونمه
من به آسمون پريدم، تو چطور ؟

من پر از حس قشنگ موندنم
گل موندن و نچيدم، تو چطور ؟

من پر از خواب خمار جاده هام
هيچ غباري هم نديدم، تو چطور ؟

من مث شعراي تازه پـُر حرف
نقش يك شعر رو كشيدم، تو چطور ؟

من تموم زندگيمو عاشقم
توي اين سياه، سفيدم، تو چطور ؟

من پر از سبزي و باغ و آرزو
تـُو كوير، درخت بيدم، تو چطور ؟

من درسته هيچم و پاپتي ام
ولي كاغذ سفيدم، تو چطور ؟

من مث پروانه هاي بعد از اين
پيله ي عشقو تنيدم، تو چطور ؟

من خود كوليِ شاعرم همين
لب حرفا رو بوسيدم، تو چطور ؟

يــا :

من به عشق خود رسيدم عاقبت
لب معشوقو بوسيدم، تو چطور؟

شاعر:محسن اصفهانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

در یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر
وجود داشت که ۵طبقه بودکه دختر ها به
انجا می رفتن و شوهری برای خود می گرفتن.

شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط
می توانست یک بار از این مرکز خرید
کند و به هر طبقه که می رفت دیگه نمی
توانست به طبقه قبل برگردد.

روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتن در
طبقه اول نوشته بوداین مردان شغل خوب
و بچه های دوست داشتنی دارند دختری که
تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری
بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها
چی دارند؟

در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل
خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی
و چهره زیبا دارند. دختر گفت هوم م م م
طبقه بالاتر چه جوری؟

طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب
با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی و
چهره ای زیبا ودرکار خانه هم کمک می کنند.
دختر گفت وای ی ی چه قدر وسوسه انگیز
ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟

طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب
با درامد زیاد بچه های دوست داشتنی
چهرهای زیبا و در کار خانه به همسر خود
کمک می کنند هدفی عالی در زندگی
دارند.دختر:وای چه قرد خوب پس چه چیزی
ممکنه در طبقه اخر باشه؟پس رفتن به طبقه
پنجم

طبقه پنجم:این طبقه فقط برای این است که
ثابت کند زنان راضی شدنی نیستنند.و
از اینکه به مرکز ما امدید متشکریم روز
خوبی را برای شما آرزو می کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

تو اگر برخيزي !
من اگر برخيزم ؛
همه برمي خيرند .

تو اگر بنشيني ؛
من اگر بنشينم ؛
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي پنجه در پنجه ي هر روبه دراويزد ؟

دشت ها نام تو را مي گويند .
كوه ها شعر مرا مي خوانند .

كوه بايد شد و ماند ؛
رود بايد شد و رفت ؛
دشت بايد شد و خواند .


حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ؛
و عبث بودن پندار سرور اور مهر


سينه ام اينه ايست ؛
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين اينه بزداي غبار .
اشيان تهي دست مرا ؛
مرغ دستان تو پر مي سازند .
اه ؛ مگذار ؛ كه دستان من ان
اعتمادي كه به دستان تو دارد ؛
به فراموشي ها بسپارد .
اه مگذار كه مرغان سپيد دستت ؛
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد .


من چه ميگويم ؛ اه ...
با تو اكنون چه فراموشي ها ؛
با من اكنون چه نشستن ها ؛ خاموشي هاست .


تو مپندار كه خاموشي من ؛
هست برهان فراموشي من .


تو اگر بنشيني !
من اگر بنشينم ؛
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي ... ؟

حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

اين ديوانگيست



که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم

که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم

که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است

که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم

به اميد اينکه در مسير خود هرگز دچار اين ديوانگي ها نشويم

و به ياد داشته باشيم که هميشه

شانس هاي ديگري هم هستند

دوستي هاي ديگري هم هستند

عشق هاي ديگري هم هستند

نيروهاي ديگري هم هستند

تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

مهربان ترين آدم دنيا: مادر
شيرين ترين لحظه زندگي: عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني: تنهايي
بهترين هديه ي جواني: نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي: دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي: بوسه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 
برزن :ريشه تاريخي کلمه زن ، بر + زن ، زن برتر ، زن برتر از مرد ، هر زني

راهزن : راننده اي که مونث باشد (مثال : راهزن کاميون ، راهزن اتوبوس ، راهزن وانت ، راهزن تاکسي ، راهزن موتور ؛ راهزن الاغ)

ظنين : در متون تاريخي به صورت زنين آمده است ، جمع مکسر زن ، زنها

زنجان : سرور ، همان زن اس به شيوه صميمانه ، چيزي که همه مردها مجبورند بگويند

نازنين
: مرد ، نا+زن+اين(اين يارو که زن نيست)، يک نوع فحش رکيک ، عبارتي براي تحقير جنس دوم

مرزنگوش
: کاربرد خاصي ندارد اما با توجه به ريشه تاريخي آن (مرد + زن + گوش) نتايج زير برداشت مي شود : 1. مردي که به حرف زنش گوش مي کند.

2.
زني که گوش مردش را مي کشد.

3.
مردي که گوش زنش گوشواره مي کند.

4. ...

زنگوله : مرد خرفت ، هر مردي ، يکي از کساني که زنها به راحتي گولشان مي زنند.

زنبيل : نيروي امنيتي اجتماعات زنانه ، زني که با بيل دفاع مي کند ، گاهي در معاني زن کشاورز نيز آمده است
:
بدبخت ، مردي که همزمان چند زن دارد

کف زن
: زن کار درست ، خانمي که همه را در کف مي گذارد.

زنبور : ترجمه تحت الفظي لغات در زبان انگليسي

زندان : (به فتح ز)محل اجتماعات بانوان ، رديف اول کلاس

زندان انفرادي الکترونيک : پشت ميز کامپوتر حاوي ياهو مسنجر

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

یه شب مهتاب ، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه،
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد ، ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره، تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه، موی پريشون...

يه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، ته اون دره
اون‌جا که شبا، يکه و تنها
تک‌درخت بيد، شاد و پراميد
می‌کنه به ناز، دس‌شو دراز
که يه ستاره، بچکه مث
يه چيکه بارون، به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش، بشه آويزون...

يه شب مهتاب، ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره، از توی زندون
مث شب‌پره، با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا، که شب سيا
تا دم سحر، شهيدای شهر
با فانوس خون، جار می‌کشن
تو خيابونا، سر ميدونا:
عمو يادگار! ، مرد کينه‌دار!
مستی يا هش‌يار، خوابی يا بيدار؟

* *
مست ايم و هش‌يار، شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار، شهيدای شهر!
آخرش يه شب ، ماه می‌آد بيرون،
از سر اون کوه ، بالای دره
روی اين ميدون، رد می‌شه خندون...
يه شب ماه می‌آد، يه شب ماه می‌آد ...

«یه شب مهتاب» (شهیدان شهر) دیگر ترانه ماندگار خوانده شده توسط فرهاد بود که احمد شاملو شاعر فقید کشورمان آن را سروده و اسفندیار منفرد زاده مانند اکثر آهنگ های فرهاد آن را تنظیم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

Rain in my heart If I have to cry, if I have to kill
If I have to die, oh baby I will
As long you stay, baby by my side
If I have to beg, if I have to steal
If I have to swim, through oceans, I will
As long you stay, baby by my side
I miss you forever, forever my love
Refrain
Oh baby, why does it always rain in my heart
My sweet baby
Oh my lady, I can't live without you, oh no
Oh baby, why does it always rain in my heart
Tell me baby
Oh my lady, I'm lonely and I'm blue If I have to climb, on the greatest hill
If I have to fall, oh baby I will
As long you stay, baby by my side
If I have to lose, everything just for you
If I have to fight, oh baby I'll do
As long you stay, baby by my side
I love you forever, forever my love

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
-
سلام . کیه؟
-
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
-
نمیشه!
-
چرا؟
-
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
-
بابایی ما که عمو حسن نداریم!
-
چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
-
ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
-
چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
-
بابا جون گفتم.
-
خوب چی شد؟
-
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
-
خوب عمو حسن چی؟
-
عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!

استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
-
نه- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط سیاوش | 

معلوم نيست
باد از كدام سو مي آيد
خورشيد را غبار دهشت پوشانده است
و ابرها به ابر نمي مانند
مثل هزار گله حيران
بي آبخور و مرتع بي چوپان
مثل هزار اسب يله
با زين و برگ كج شده در ميدان يال افشان
مثل هزار برده محكوم عريان در كوچه هاي زنجير سرگردان
گهگاه
از اوج هاي نزديكي
با قطره هاي تلخ و گل آلودش مي افتد باران
معلوم نيست
باد از كدام سو مي آيد پيداست
اما
كه اضطراب حادثه قريه را
در دام سبز جلگه به بازي گرفته است

منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط سیاوش |